سيد محمد باقر برقعى

741

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى بىخبر رفتى و من از بهر تو اى شوخ حزينم * اى بىخبر امروز ز دوريت غمينم شامم سيه و غم به دل و اشك به دامان * آرى ز فراق تو من اى دوست چنينم از حسرت روى تو به غم انس گرفتم * بعد از تو بجز غم چه توانم كه گزينم اين‌سان به اميد نظرى خسته و نالان * تا چند سر كوى تو آشفته نشينم ؟ ما را ز چه راندى و نكردى تو ترحّم * تا چند به كام دگرت باز ببينم ؟ اى دوست مرنجان تو مرا در سر كويت * بازآ كه من از دل غم تو باز بچينم « پرتو » ز چه نالى كه وفا نيست كسان را * با اين‌همه در دل نه جفاييست نه كينم شب تنهايى شب شد و باز غم تنهايى * آمد از بهر پرستارى من عاشقى بىكسى و شيدايى * دست دادند به غمخوارى من * * باز امشب من و اين بيمارى * داده با من فلكش دست‌به‌دست او شريك است به اين بيدارى * ترسم آخر كه از او خواهم جست * * اى خيال تو بود گه كه دمى * شاد سازد دل ناساز مرا ياد كن مهر و صفاى تو بسى * سازدم بىسروپا باز مرا * * بازآمد به سرم ياد قديم * كه چو من خسته و بيمار شدم نظر لطف تو بر چهرهء من * بود آنگاه كه بيدار شدم * * تن من اين تن فرسودهء من * روز در آتش هجران سوزد آتشى در دل بيچارهء من * شب خيال آرد و باز افزود * * جز خيال تو مرا يادى نيست * در شب بىكسى و تنهايى دگرم طاقت هجران نبود * وقت آن شد كه ز در بازآيى